جلال الدين الرومي
192
فيه ما فيه ( فارسى )
« خيال تو مقيم چشم است و نام تو از زبان خالى نيست و ذكر تو در صميم جان جاى دارد . پس نامه پيش كى نويسم ، چون تو درين محلّها مىگردى . » قلم بشكست و كاغذ بدرّيد . بسيار كس باشد كه دلش ازين سخنان پر باشد الّا به عبارت و الفاظ نتواند آوردن ، اگرچه عاشق و طالب و نيازمند اين باشد . عجب نيست و اين مانع عشق نباشد بلكه خود اصل دل است و نياز « 1 » و عشق و محبّت . همچنانكه طفل عاشق شيرست و از آن مدد مىيابد و قوّت مىگيرد و مع هذا نتواند شرح شير كردن و حدّ آن را گفتن و در عبارت نتواند آوردن كه من از خوردن شير چه لذّت مىيابم و به ناخوردن آن چگونه ضعيف و متألّم مىشوم . اگرچه جانش خواهان و عاشق شيرست . و بالغ اگرچه به هزار گونه شير را شرح كند و وصف كند « 2 » امّا او را از شير هيچ لذّت نباشد و از آن حظّ ندارد .
--> ( 1 ) . ح : و نيازمند ( 2 ) . ح : ( و وصف كند ) را ندارد